مرضيه ستوده
جاده باریک بود و پیچ در پیچ. اینجا آنجا که جاده باریکتر میشد، درختها و بوتهها انگار سرشان را میآوردند تو ماشین و دالی میکردند. اینجور وقتها آدم دلش میخواست یکی کنارش نشسته بود. شرجیی هوا، بخار مرداب، بوی صمغ، بوی علف، رخوت ناخواستهای ایجاد میکرد. کششی درونی، گیج و گم اما دلچسب. تابلوی گذر حیوانات که یک عکس آهو یا گوزن بود، حواسم را به خود کشید. همیشه وحشت دارم از اینکه یکی از اینها بپرد توی جاده و من ندانم چی کار کنم.
زود رسیده بودم. همیشه بار اول زودتر میروم. برخورد اول مهم است. این را تو کانادا خوب شیرفهم شدهام. از ماشین زدم بیرون و پیاده گشتی دور و بر زدم. نرمه بادی میوزید. عرق زیرموهام را باد دادم. گردهی گلهای ماده، پر و پخش درهوای کلالههای نر، چرخ و واچرخ میخوردند. هوا ناز بود. رفتم در زدم. ساعت دوازده و نیم با آقا و خانم هافمن قرار داشتم. قرار بود از مادر آقای هافمن نگهداری کنم. تلفنی با خانم هافمن حرف زده بودم. من توی هرخانهای که میروم از همان اول میفهمم که اعضای خانواده به جان هم غر میزنند یا نه. از حالتی که خانم خانه دستش را یک ور میکند تا نشانم دهد سطل آشغال کجاست یا بگوید از خشک کن که استفاده میکنید این کلید را حتما فشار دهید. و از نظمی که چطور دمپاییهاشان را میگذارند کنار هم، میفهمم.
داشتیم قهوه میخوردیم و خودمان را معرفی میکردیم، من گفتم که چند سالی در دوسِلدُرف زندگی کردم. نیکلاس گفت- بعد حتما فرار کردید و آمدید کانادا. من خندهم گرفت. نیکلاس و میراندا، پدر و مادرشان آلمانی بودند اما خودشان هرگز در آلمان زندگی نکرده بودند، فقط گذری و برای مسافرت. بعد از کلیسای جامع کلن حرف زدیم و رود راین و کارناوال و آبجوی هاینهکن.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط نیماگروه
|
آخرين نامه چارلی چاپلين به دخترش - داستان عاطفی
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط نیماگروه
|
پس کجايي؟
سروش صحت
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:55 توسط نیماگروه
|

من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:33 توسط نیماگروه
|
آقای رئیس جمهور ! اینها از فلسطینیانی که سنگشان را به سینه می زنید بدبخت ترند |

|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:42 توسط نیماگروه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20 توسط نیماگروه
|

قلبش مرا لو داد
ادگار آلن پو
درست است .عصبي ام . من بسيار بسيار عصبي بودم و هستم .ولي حق نداريد بگوييد من ديوانه ام اين رنج قواي حسي را قوي كرده است جاي اينكه ضعيف يا خراش كند. از همه بيشتر حس صداهاي تيز را . من همه ي صداهاي آسمان و زمين را مي شنوم . صداهاي بسياري را از جهنم مي شنوم پس چگونه مي توانم ديوانه باشم؟ گوش كن ! ببين كه چقدر درست و آرام و همه ي داستان را مي توانم برايت بگويم .
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:24 توسط نیماگروه
|
موضوع: لیلی نویسنده: فائزه شکیبا
امروز ، سر خاكت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز ،دوباره ديدم . همان وقتي كه داشتند لحد را روي صورتت مي گذاشتند بالاي سرت بودم ايستاده نه، نشسته نه، دست و پا مي زدم زير دست و پاي مردم و خودم را با چنگ و دندان مي رساندم بالاي سرت . عاقبت صورتت را ديدم آن ريش بلند درويشي را هم كه حتما 9 ماه و 7 روز است گذاشتهاي ،ديدم .رنگ پريده بود مثل من گونه هاي من هم از 9 ماه و 7 روز پيش به اين طرف ديگر گل نينداخته ،حالا يك صورت كشيده مهتابي دارم كه چشم هايش را عمه فخري قسم خورده يكروز در مي آورد .
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:22 توسط نیماگروه
|
 چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:20 توسط نیماگروه
|
سنگِ سرد
ـ آقاي افشار،... دستهگلها رو آوردن، ميخوايد چندتاش رو با خودمون ببريم؟ من و مامان، خانهي پدربزرگيم. همه منتظر خالهام هستيم كه رفته است مدرسهاش براي گرفتن كارنامهي ثلث سوم و دير كرده. از پدربزرگ قول گرفته كه برايش دوچرخه بخرد و او هم شرط گذاشته كه بايد يكضرب قبول شود. سال چهارم دبيرستان است و از او هيچ بعيد نيست كه تا شب خانه نيايد. ولي نه بهخاطر چندتا تجديدي، چون كسي كه شب امتحان مثلثات، “امشب اشكي ميريزد“ بخواند، نبايد چندتا نمرهي تك شرمندهاش كند.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:19 توسط نیماگروه
|
گربهاي كه زمان مرگ بيماران را پيشبيني ميكند
گربهاي به نام اسكار قدرت پيشبيني مرگ بيماران را در خانه سالمندان دارد و در ساعات آخر عمر بيماران به آنان نزديك ميشود. دقت او، كه در 25 مورد مشاهده شده، باعث شده وقتي بيماري را انتخاب ميكند، كاركنان خانه سالمندان در پراويدنس، رود آيلند، امريكا، به اعضاي خانواده او خبر دهند. بيمار انتخابي گربه معمولا كمتر از چهار ساعت وقت دارد. دكتر ديويد دوسا، در مصاحبهاي گفت: او خيلي اشتباه نميكند و به نظر ميرسد ميفهمد چه وقت بيماري دارد ميميرد. دكتر دوسا اين پديده را در مقالهاي در نشريه پزشكي نيوانگلند توصيف كرده است.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13 توسط نیماگروه
|
خواستگاري  اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط نیماگروه
|
نام داستان: شاید روزی دیگر
 با صدای بسته یا باز شدن در از خواب بلند شدم. ساعت هفت بعدظهر، خونه خالیه.برا خودم چایی ریختم و از تو یخچال شکلات برداشتم و اومدم روی مبل نشستم، تلویزیون رو روشن کردم. روی میز یه پاکت سفید بود. کارت عروسی به نظر می رسید. از تو پاکت کارت و در آوردم سفید بود با گل های ریز صورتی و بنفش از اون دهاتی ها نه ! قشنگ بود شایدم زشت بود. اصلاً چه فرقی می کنه. همه ی کارت و با دست خط خودشون نوشته بودن با خودکار صورتی ، رنگش مهربون بود. به نظر دست خط پرهام بود شایدم خط لیلا!
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط نیماگروه
|
بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط نیماگروه
|
راه بهشت  مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط نیماگروه
|
 دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند. وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم . این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد ! سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم.
ادامه در ...

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط نیماگروه
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:48 توسط نیماگروه
|
يك داستانِ كوتاهِ عاشقانه
مديا كاشيگر
اگر شكسپير نبود، از مارلوو چه ميماند؟ خورخه لوئيس بورخس
عباس ميگفت: «از سينما شروع شد ــ فيلمِ نگهبانِ شبِ ليليانا كاواني. من توي صف بودم و داشتم به گيشه ميرسيدم كه يكهو چشمم افتاد به نسرين: تنها يك گوشه ايستاده بود و نگاهش نوميدانه توي صف دنبالِ يك آشنا ميگشت، دمبهدم به ساعتش نگاه ميكرد و به درازيِ صف، و نوميدتر ميشد. وقتي نوبتم شد، دو تا بليت خريدم، آمدم پيشش، بهاش لبخند زدم و گفتم: سلام خانم، اگر بليت ميخواهيد، من يكي اضافه دارم، مالِ شما. او هم بهام لبخند زد و گفت: اتفاقاً وقتي شما را توي صف ديدم، خواستم بيايم جلو و آشنايي بدهم، اما هرچه نگاهتان كردم شايد شما خودتان آشنايي بدهيد، بيفايده بود. آنوقت رويم نشد جلوِ اينهمه آدم، اول من سرِ حرف را باز كنم. با تعجب گفتم: مگر با هم آشناييم؟ – بله، من نسرينام. – نسرين؟ كدام نسرين؟ – نسرينِ يوسفي. – خانم، حتماً اشتباه ميكنيد. من شما را نميشناسم. – مگر شما عباس نيستيد؟ عباسِ بادامي؟ – چرا. اما... – با هم خانهي ژيلا و فرشيد آشنا شديم، شبِ تولدِ ژيلا. –

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:48 توسط نیماگروه
|
|