تبليغاتX
ღ♥ღ دو حلقه ღ♥ღ

ღ♥ღ دو حلقه ღ♥ღ

اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش ღ♥ღ ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

www.lovehearty.blogfa.com وب سايتهاي ديگر من www.anjelholy.blogfa.com

 

 

Listen to each drop of rain

به هر قطره باران گوش بده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 توسط نیماگروه |


 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟‎

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند‎.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟‎

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد‎"

         استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟‎

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:49 توسط نیماگروه |


 

 تو کدامین بنده ای ...

http://www.elnile3.com/up/uploads/bf63adaa8c.jpg

غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند؟

 

 

   بپرسید ؟؟؟؟

دلتنگی ام را از غزل این یار دیرینم بپرسید ازهمسپار لحظه های تلخ و شیرینم بپرسید این خنده های بی خودی را بر لبم جدی نگیرید حال مرا از واژه های شعر غمگینم بپرسید من خود نمیدانم شما درد مگوی سالها را از او که عاجز مانده در یک لحظه تسکینم بپرسید من زنده ام اما خود این نادیده را باور ندارم از هر که این نا باوری را کرده تلقینم بپرسید باور ندارم از خود این تسلیم بی چون و چرا را از زندگی از هر چه میخواند به تمکینم بپرسید

 

 
رفت ؟؟؟؟

آمد اما بي صدا خنديد و رفت ... لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ... آمد از خاك زمين اما چه زود ... دامن از خاك زمين برچيد و رفت ... ديده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهميد و رفت ... گفتم اينجا روزني از عشق نيست ... پيكرش از حرف من لرزيد و رفت ... گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ... ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت... گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشيد و رفت....

 

 

دیروز ...

 ديروز...
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط نیماگروه |


 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .


از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن چایی تلخ و بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از
جايش بلند شد ناپديد شود.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط نیماگروه |


 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟ مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:?تو حتماً شوخی می کنی....

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:38 توسط نیماگروه |


 

 وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود.
به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم........
یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سردو رسمی........
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ......
و دراخر گفت خدانگهدار......
من رفتم و اورفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها....
زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم..

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:36 توسط نیماگروه |


 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط نیماگروه |


 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند:

زن جوان : یواش برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی

مرد جوان : مرا محكم بگیر

ادامه در ...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 توسط نیماگروه |


 

مهری یلفانی
 

 "زندگى رسم خوش‏آيندى است."

سهراب سپهری

 

ميعادگاهشش‏ سال و پنج ماه و سه روز از استخدامش‏ مى‌گذشت كه حكم اخراجش‏ را به دستش‏ دادند. در يك روز بهارى که درختان پس‏ از يك سرماى هشت نه ماهه در فاصله يكى دو روز آفتاب و گرما برگ باز کرده بودند و شهر ناگهان چهره عوض‏ كرده بود، ركسى سوار بر اتوبوس‏، جاده خلوت را پشت سر ‌گذاشت و از كنار پارك معهودش‏ گذشت. آرزويى گم در دلش‏ جوانه زد، "كاش‏ مجبور نبودم به سر كار بروم. همين جا پياده مى‌شدم و تا ظهر و شايد هم عصر را لابلاى اين درختان مى‌گذراندم." در محوطه وسیعی كه درختان مثل ديوارى سبز آن را احاطه كرده بودند، زمين پوشيده از چمنی سبز بود. آسمان آبى هم در يكدستى دست كمى از زمين سرسبز نداشت. لحظاتى بعد اتوبوس‏ از كنار پارك گذشت و اين سوى وآن سوى، ساختمان‌هاى پراكنده، درخت‌هاى پراكنده و وسائط نقليه در ديدرس‏ نگاهش‏ بودند. ركسى آرزوى محالش‏ را از ياد برد. به روز درازى كه در پيش‏ داشت، فكر كرد. كتابى كه در دستش‏ باز بود، روى زانويش‏ رها شد. خستگى پيش‏رس‏ را در همه اندامش‏ حس‏ كرد. كابوس‏ بيكارى هم مثل ابر تيره‌اى در آسمان ذهنش‏ چهره نشان داد. اما آن را از خود راند.

ادامه در  ... 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:27 توسط نیماگروه |



________________________________________

ميعادگاهزندگی شیرین یا تلخ آهسته یا تند می گذرد این گذشتن بستگی به دید ما دارد که چطور او را می نگریم و این نگریستن بستگی به احساسی دارد که در وجودمان ایجاد می شود .خوب یادم نیست این جمله از چه کسی است اما گوینده آن مهم نیست مهم آن سخنی که بیان می شود ‘ من در همین حال و هوا و فکر کردن به معنی زندگی و دنیا و عشق که جوهر ه ی آدمیت است غرق بودم که صدايی مثل انفجار یک بمب صوتی سکوت خانه ما را به هم ریخت من که مثل انسانهای گیج و بی هوش که از هیچ جايی خبر نداره و گويی از خواب هزار ساله بیدار شده اند . پا از اتاق بیرون گذاشتم که درهمان لحضه با چهره ی غضبناک مادرم روبرو شدم که چشمانش از شدت عصبانیت چون دو گل قرمز تازه شکفته باز و پوست صورتش از شدت کبودی مثل رنگ شب لطیف ودندانهایش مثل یخی در شرف خورد شدن به هم ساییده می شد در همین حالتهای صورت مادرم بودم که نا

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:17 توسط نیماگروه |


 

دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی
همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی
کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید
چقدر حس بـدی داشت ، حس ویــرانی
شروع جـل جل باران و خانه ای که نبود
شــــروع وسوســــه ی آن گناه پنهـانی
نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا
هجــــوم بوق و چــراغهای زرد و نورانی
فضــای مبهم ماشین و حـلقه های دود
یــــکی دو بسته ی پول هــــزار تومانی
و بـــاز قصـــه ی تکـــرار تن فروشی زن
سقوط عاطفه و عشـــق های انسانی
دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد
فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 توسط نیماگروه |


 

_______________________________________
پروردگارا ! اين نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مي نویسد که بدبختی
بمفهوم وسيع کلمه – در زندگی بی پناهش بيداد می کند....
بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر
احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی –
امکان پذیر نیست .....
میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر
تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا
نیست !...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 توسط نیماگروه |


 از پیمان اسماعیلی
________________________________________

 

دیر آمدی! تا غروب منتظرت ماندند . نیامدی. آنها هم ماشین را برداشتند و رفتند کمپ جدید . ساختمانش را تازه تمام کردهاند . حالا میرسیم خودت میبینی . خیلی بهتر از جای قبلیمان است . خب یکی باید میماند تا تو را برساند آنجا . سوال کردن ندارد . خودت میآمدی پیدا نمیکردی . فقط کاش راننده را مرخص نمیکردی . حالا باید این همه راه را پیاده برویم . خب بله . حرفت را قبول دارم . شبانه زیاد سخت نیست . اگر روز بود کباب میشدیم . میخندی ؟ باز هم خوب است که میتوانی بخندی . ولی شانس آوردیم از شر آن دوتا کاروان بیریخت و زنگ زده خلاص شدیم . انگار به جای مهندس حیوان استخدام کرده اند . نه حمامی ، نه آشپزخانه ای . حرفت قبول. شرکت آدم پوست کلفت میخواهد . تو هم اگر پوستت کلفت باشد دو سه ساله بارت را میبندی و خلاص.

قصهی اینجا ماندنم دراز است . نپرس . خب ده سالی میشود . خیلیها توی این مدت بارشان را بستند . بدبختیاش مال من بود کیف کردن بعدش مال آنها. شرکت هم میداند اگر من اینجا نباشم کارش پیش نمیرود. آخر کی حاضر میشود مثل من سگ دو بزند توی این برهوت ؟ ولی خب ، دیگر بومی این بیابان شدهام . کار کردن تویش را دوست دارم . آن اویل این آمدن و رفتنها عذابم میداد . یعنی هر کسی میآمد ، زود بارش را میبست و بعد هم میزد به چاک . ولی برای یکی مثل من که سرش به کار خودش بود آب از آب تکان نمیخورد .ولی خب ، یاد گرفتم که چه طور با خودم کنار بیایم. شرکت هم حالا فقط آنهایی را میفرستد اینجا که مشکلی توی مرکز داشته باشند . هر کسی که موی دماغشان بشود میافتد توی این بیابان کنار دست من . عین خودت . تو هم مشکلی چیزی برای آن بالاییها درست کردهای نه ؟ حتما چیزی بوده که تو را انتخاب کردند و فرستادند اینجا . خب اینطوری اگر مثل آن یکیها خواستی بارت را ببندی و بعد خودت را گم و گور کنی شرکت ضرر نمیکند . یعنی هم آنها از شر تو خلاص میشوند هم تو به نان و نوایی میرسی . برای من هم مهم نیست که بیایی اینجا و بارت را ببندی . سرم به کار خودم است . گفتم که ، اینجا کار کردن را دوست دارم . این حرفها را به خودت نگیری ، فقط میخواستم جواب سوالت را داده باشم.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 توسط نیماگروه |