تبليغاتX
ღ♥ღ دو حلقه ღ♥ღ - ليلی - داستان عاطفی

ღ♥ღ دو حلقه ღ♥ღ

اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش ღ♥ღ ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

موضوع: لیلی
نویسنده: فائزه شکیبا

امروز ، سر خاكت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز ،دوباره ديدم .
همان وقتي كه داشتند لحد را روي صورتت مي گذاشتند بالاي سرت بودم ايستاده نه، نشسته نه، ميعادگاهدست و پا مي زدم زير دست و پاي مردم و خودم را با چنگ و دندان مي رساندم بالاي سرت . عاقبت صورتت را ديدم آن ريش بلند درويشي را هم كه حتما 9 ماه و 7 روز است گذاشتهاي ،ديدم .رنگ پريده بود مثل من گونه هاي من هم از 9 ماه و 7 روز پيش به اين طرف ديگر گل نينداخته ،حالا يك صورت كشيده مهتابي دارم كه چشم هايش را عمه فخري قسم خورده يكروز در مي آورد .
همان وقتي كه آمده بودم خانه تان رويت خلعتي كشيده بودند و دورت پر از لاله هاي سبز بود، بوي مريم مي دادي اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. رفتم ، رفته بودم ، چه مي گويم آمده بودم قبل رفتنت ببينمت مادرت گفت : «چشم هايم را در مي آورد.» زير پلكم هنوز – زخمي است ناخن مي كشيد بي محابا به صورتم چنگ مي زد. پلكم لبهايم اما نه به چشم هايم دلش نميرفت كه دل تو را زخم بزند مي دانم او هم مي داند آبي چشم هاي غرقت  كرد عاقبت. نگفتم دست و پا بزن بر و بگير دستي را كه دراز شد به سويت ، نگرفتي ، نگرفتي تامن گرفتم عاقبت دستي را كه دراز شده بود به سويم نامحرم نبود محرم شديد . فكركردم ريشت را مي زني ، كراوات مي بندي ، آن كت و شلوار طوسي تيره ات را مي پوشي مي آيي مي ايستي كنار درتالار و مهمان هايم را تعارف مي كني فكر مي كردم عادت مي كني عادي مي شوي برايت مثل ديگران همه همين را مي گفتم از مادر خودم گرفته تا عمه فخري . آخرين باري كه آ‌مده بود خانه مان مي گفت : « چشمم كف پات شوهر كن ،‌بچه ام داره مثل شمع آب مي شه»
و آب مي شدم من مثل شمع قطره قطره .. خبر نداشتم چه مي كني ازهمان 9 ماه و 7 روز پيش كه برگه آزمايش را گرفتيم . دكتر آخري ، اخرين اميدمان بود وقتي گفت : « ازدواج فاميلي كنين يه نسلو معلول مي كنين . »
رفتي و گفتي قسمت نبود قسمت هم شويم . ديگر نديدمت اوايل خبرمي آوردند . با كسي حرف نمي زني صبح مي روي و شب بر مي گردي بعدها گفتند اصلا سر كار نمي روي ريش بلندي گذاشته اي ، صبح تا شب توي خانه مي ماني  مشق خط مي كني بعدتر ها گفتند در اتاقت را به روي همه بسته اي پرسيدم غذا مي خوري گفتند روزه داري 9 ماه و 7 روز بود كه روزه داشتي .مي گفتند عادت مي كند، درست مي شود بهتر از تو را نديده ،اما درست نشدي عادت نكردي بهتر از من را هم نشانت دادند آخر سر خبرم كردند به حسابم آ‌وردند . گفتند دكترا گفتند تو شوهر كني حرف مي زند . داد مي زند، قرار مي گيرد . افتادم به دست و پايشان التماسشان كردم كه ببينمت كه ببينم گفتند نه نخواسته ، التماسشان كردم كه تو را زن بدهند. شايد كه من حرف بزنم، داد بزنم ، قرار بگيرم. گفتند نه، دكترها گفتند تو اول تو وگرنه ....
گفتند داري با خيال من زندگي مي كني گفتند حتما توي خيالاتت من را به زني گرفته اي كه اينقدر آرامي مي شنوند صبح و شب با كسي حرف مي زني با مني لابد.
گفتند 9 ماه و 7 روز است با توست ديگري را نمي پذيرد بايد بروي از خانه دلش جاي خاليت را ،عروسيت را بايد به چشم ببيند اگر نروي همين  امروز يا فردا ديگر  تمام مي شود تو تمام مي شوي . با خيالي كه توي اين 9 ماه و 7 روز برايش زاييده اي يك عمر زندگي مي كند . شوهر كن كارت دعوتش را بفرست برايش شوهر كردم زودتر از آنچه مي گفتند .كارت دعوتم يك برگه كدر زرد بود كه رويش پاييون قهوه اي داشت مي خواستم سياه باشد نمي شد . لباس عروسم را همانطور سفارش دادم كه با هم خيال كرده بوديم ، پرچين، پر از پولك، مليله ، پرتور و طبقه طبقه ،دختران خياط .
خنديدد و گفتند از مد افتاده گفتم نه هنوز مد نشده
لباسم را به عكست نشان دادم كلي برايش گفتم كه تور سرم گلهاي سفيد دارد و دنباله لباسم آنقدر بلند است كه بايد دختر بچه هاي فاميل دنبالمان همه جا بيايند خنديدي توي عكس . گل دستم را مريم سفارش دادم تاج سرم مريم ماشين عروسمان را با مريم تزيين كرديم ، چهار حلقه ظريف مريم روي دسته هاي ماشين سياه سياه.
يادت كه هست دلت مي خواست توي برف عروسي بگيريم من بشوم ملكه برفي حالا عروسيم افتاده به زمستان ببين  خدا چقدر با دل ما راه مي ياد. كارت را مادرم برايت آورد گفت صدايت كرده ، چند بار به در  اتاقت زد. جواب ندادي كارت را از لاي در انداخته بودند توي اتاقت ، افطارت را كه عمه با زجر و التماس آورد. گفته بودي مباركش باشه پرسيده بود مي آيي گفته بودي حتما . بي سحري روزه مي گرفتي عمه فخري مي گفت فقط صداي وضو گرفتن هدايت را مي شنود. وقتي آب مي زدي به آن ريشاي بلند چكه چكه مي چكيد روي كاشيها و صدايش را پرنده ها هم مي شنيدند من هم مي شنيدم . صبح ها با صداي چك چك آب از خواب مي پريدم تمام خانه را مي گشتم تمام شيرها را سفت مي كردم چك چك ... تمام نمي شد تا اذان مي گفتند بعد سكوت مي شد مي خوابيدم مادر فكر مي كرد وسواسي شدم دكترها مي گفتند فشارعصبي است.
قرص مي دادند كه بخورم و بخوابم و صداي آب توي سرم نپيچيد اما باز نيمه شبها بيدار مي شدم درست وقتي كه تو آب مي زدي به صورتت و قطره هاي آب چكه چكه ازروي آن ريشهاي بلند مي چكيد روي كاشيها بيدار مي شدم قطره هاي آب بيدارم مي كردند.
ديروز ظهر هم بيداري كردم ، خوابيده بودم روي تخت تمام سقف اتاقم را با تور و حرير صورتي تزئين كرده بودند مادر معتقد بود عقد بايد توي خانه باشد دور از چشم اغيار سفره عقد را هم نصفه نيمه انداخته بودند. با آن آينه و شمعدان بزرگ مسخره كه نصف تور و حريرها را دوباره به رحم مي كشيد . حس كردم چيزي گلويم را فشار مي دهد. فشار مي داد گلويت را طناب ، نفسم در نمي آيد. نفست در نمي آمد هوا توي ريه هايم گير كرده بود مي خواستم داد بزنم، داد نمي زدي دستم را مي كشيدم روي گلويم مي خواستم برش دارم ،نمي توانستم طناب را محكم بسته بودي مرد. تقلا مي كردم دست و پا مي زدم با پاي زدي زير پايه صندلي ...
آنقدر ناخن روي گلويم كشيدم كه خيسي خون تا سينه ام رسيد مادر بي محابا توي صورتم سيلي مي زد بيدار كه شدم تو خوابيدي صورتم كبود شده بود قرار نداشتم راه گفتم دلم شور مي زند خواب مرگ ديده ام تاشب كه خبرت را آوردند چادر راكشيدم روي سرم گلويم پر از زخم بود با صورتي كبود رسيدم در خانه تان را هم نمي داد پدرت. با فحش و لگد از در بيرون ام كردند داد مي زدم شيشه ها مي شكست نمي دانم چه طوري رسيدم بالاي سرت خوابيده بودي وسط اتاق يك خلعتي سبز كشيده بودند رويت عمه فخري همانجا قسم خورد...
دورت پر از زن و مرد بود نشسته بودند قرآن مي خواندند و لعنتم مي كردند رويم نشد رويت راكنار بزنم براي همين آمدم سر خاك گفتند قبرت 2 طبقه است مادرت مي خواهد كنارت باشد . اولين نفري بود كه جسدت را پيداكرده ، حلق آويز از سقف اتاق از مرگت خيلي نگذشته بود 6 ساعت يا كمتر اگر زودتر پيدايت مي كردند شايد ...
براي همين مي خواهد زودتر از همه بميرد اما همه مي دانند اولين نفري كه بميرد اينجا خاكش مي كنند چه مادرت باشد، پدرت يا حتي زنت، اولين نفري كه بميرد. امشب توي اين اتاق پر از تور و حرير نشسته ام پيرهن ام را صبح خياط فرستاده خانه مان. مادرم چشم ديدنش را نداشت مي خواست جرش بدهد نگذاشتم بزور آوردمش اينجا حالا دارم مي پوشمش يك پيرهن پرچين طبقه طبقه است :البته توي تنم خيلي راحت نيست  اين همه فنر و ژيپون عذابم مي دهد اما لبخند مي زنم . موهايم را جمع نمي كنم مي ريزم دورم آشفته همانطور كه تو بودي پريشان تور را هم كه بگذارم روي سرم تمام مي شود. مي شوم يك عروس تمام عيار بايد كفشهاي سفيد پاشنه دارم را بپوشم وآرام آرام مثلا بيايم سمت تو . سه دور دور اتاق دور عكست مي گردم حالا دارم توي سالن به سمت تو مي آيم بعد آرام مي نشينم كنارت روي مبلي كه مادر گذاشته است و رويش را پارچه سفيد  كشيده . با حاشيه منجوق دوزي حيف اين همه سفيدي يادت هست وقتي خطي نوشتي من مجذوب صداي قلمت بودم مي گفتي صداي مرموزي است مثل صداي پاي خون توي رگها و بعد قلمت را مي تراشيدي با آن قلم تراش زنجاني دسته چوبي . قط مي زدي روي نوك ظريف قلم من هم قط مي زنم روي رگهاي آبي ظريفي كه روي بازوي سفيدم بالا رفته .

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:22 توسط نیماگروه |