تبليغاتX
ღ♥ღ دو حلقه ღ♥ღ - غفلت

ღ♥ღ دو حلقه ღ♥ღ

اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش ღ♥ღ ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

غفلت
________________________________________

زندگی شیرین یا تلخ آهسته یا تند می گذرد این گذشتن بستگی به دید ما دارد که چطور او را می نگریم و این نگریستن بستگی به احساسی دارد که در وجودمان ایجاد می شود .خوب یادم نیست این جمله از چه کسی است اما گوینده آن مهم نیست مهم آن سخنی که بیان می شود ‘ من در همین حال و هوا و فکر کردن به معنی زندگی و دنیا و عشق که جوهر ه ی آدمیت است غرق بودم که صدايی مثل انفجار یک بمب صوتی سکوت خانه ما را به هم ریخت من که مثل انسانهای گیج و بی هوش که از هیچ جايی خبر نداره و گويی از خواب هزار ساله بیدار شده اند . پا از اتاق بیرون گذاشتم که درهمان لحضه با چهره ی غضبناک مادرم روبرو شدم که چشمانش از شدت عصبانیت چون دو گل قرمز تازه شکفته باز و پوست صورتش از شدت کبودی مثل رنگ شب لطیف ودندانهایش مثل یخی در شرف خورد شدن به هم ساییده می شد در همین حالتهای صورت مادرم بودم که نا گهان اسلحه ی خود را بیرون امورد و هر چه مهمات داشت به طرفم نشانه گرفت در همین حین من که سپری برای مقابله پیدا نکردم به سرعت از پله ها به طبقه پایین خانه رفتم و مادر همچنان اسلحه ی خود را بدون تعویض فشنگهایش در پشت سرم حرکت می کرد ولی من متوجه حرفهایش نمی شدم شاید هم صدایش ماورائ صوت بود و از حد شنیدن خارج بود .زمانی که داشتم از پلکان خانه پایین می امدم چیزی تو جه ام را بسیار جلب کرد و این بود که رنگ موکتهای خانه چرا از زردی به سیاهی تبدیل شده به هر حال این موضوع فقط چند ثانیه فکر من را به خود مشغول کرد چون حوادث بزرگی در شرف وقوع بود یا شاید هم افتا ده بود و من همچنان بی خبر ومات مثل انسانهای گیج راه می رفتم و با خود حرف می زدم ‘و صدای خنده چندش اوربرادرم توجه مرا به سوی خود کشید که موذیانه پشت مبل پنهان شده بود و مدام انگشت اشاره اش را تکان میداد گوی که می خواست این کینه چندین ساله که از من داش یکدفعه بیرون بریزد پیش خودم گفتم حتما دوباره یک دسته گلی به اب داده و مامان هم از دستم عصبانی که چرا مواظبش نبودم اما بعد از کمی دقت در خانه ناگهان چشمم به حیاط خیره شد که مملو از خانم های چادر رنگی بود که هر رنگ چادرشان نمادی از خصلت های درونش بود که کاری جز فضولی نداشتن در حالی در حیاط خانه ما ایستاده بودن و یک لبه چادرهایشان را بر روی دهان گرفته بودند و با اشاره چشم وابرو مرا به هم نشان می دادند و چیزی را با هم نجوا می کردند ولی من از چروک های که اطراف چشمانشان نقش بسته بود فهمیدم که آهسته می خندیدند اما بعد دوباره با خودم گفتم حتما درباره وقار و زیبایم صحبت می کنند ویا به تربیتم لبخند رضایت می زنند وشاید هم اخرین شعرم را که درگران فروشی حسن اقا قصاب گفتم ودرکوچه نصب کردم صحبت می کنند و به خاطر این استعدادی که دارم تحسین می کنند که بعد از ان حسن اقا به اندازه یک جو انصاف به خرج داده بود و یا شاید هم ... ‘ در همین حین نگاهم به مردان سر تا پا قرمز پوشیده بودند خیره شد و تو جه ام را از زنان رنگی دور شد و امکان هر گونه نظریه ی دیگری درباره انها را از من گرفت .
با مشاهده این شمران ذالجوشن با خود گفتم ای وای خدا به داد ما برسه امام حسین با وجود یک شمر اینچنین مورد ظلم قرار گرفت و ما به این همه شمر چه کنیم در میان این مردان چشمم به پدرم افتاد که شوکه شدم یا اگر بی ادبی نباشه کمی هم خنده ام گرفت ‘بیچاره پدرم با حالت مضطرب و مشوشی که داشت همان چند تار موی برسرش گويی با انواع حالت دهنده های مو اینگونه سیخ شده بود و صورتش از ترس گويی با گچ اعلا ماله کشی شده بود من با دیدن چهره پدرم مطمئن شدم که حتما یک اتفاقی افتاده وبعد دوباره تو جه ام جلب شمرها شد که خانه ما را مورد هجوم قرار داده بودند اما نا گهان دیدم در دستان انها چه شمشیر های عجیبی وجود دارد و شاید هم از نوع پیشرفته ترین شمشیر های سال 3000 بود.

با باز شدن در اشپز خانه توسط برادر شیطان صفتم مملوئ از دود سیاه فضا را اشغال کرد به طوری که زنان رنگی و شمرها و حتی پدرم و همه چیز در هاله ای از مه فرو رفت مثل هوای رویای کنار یک برکه بکر شده بود ولی نمی دانم از شدت هیجان دیدن این منظره یا گرمی هوا اینچنین احساس گرما می کردم و از شدت حرارات گويی کنار کوره سفال پزی هستم وقتی چند قدم به اشپزخانه نزدیک شدم که دیوارها با کاغذ های کادو تزیین شده است درست مثل تولد پارسال برادرم تمام فضا را در بر گرفته بود اما چرا این کاغذها انقدر تکان می خوردن و برفهای شادی که در فضا پخش می شود بر روی این کادو ها فرو می ریزد اما چرا این شمر ها با این اسلحه های مدرن خود این برفها را در اشپز خانه ما می ریختند من که از دیدن این صحنه به وجد امده بودم با صدای بلند گفتم وای چه صحنه رمانتیک و شاعرانه حتما یک شعر خوب برایش می سرایم ،مادرم با شنیدن این حرف من گويی مثل بادکنکی که در شرف انفجار بود با دسته جارو محکم بر سرم کوبیدگفت : خانه را اتش زدی می گويی چه صحنه شاعرانه ای در همان حین چیزی مثل برق از تمام بدنم حرکت کرد و یادم افتاد ان همه توصیه های مادر برای مراقبت از غذای روی اجاق گاز بود و من در عالم خود سیر می کردم .
سرم که از شدت درد ورم کرده بود همان جمله ای که اول گفتم با خود زمزمه کردم و مثل اصحاب کهف که ازخواب بیدار شده بودند فهمیدم چه خبر شده است ام رنگ موکتها ‘هجوم زنان چادر رنگی ‘مردان قرمز پوش و پدر بیچاره ام و.... ولی بهر حال می شه یک شعر خوب براش نوشت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:17 توسط نیماگروه |